امیر
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ امیر
آرشیو وبلاگ
      ::: براي دلـــم ::: ()
  نویسنده: امیر - ۱۳٩٠/۱۱/۱

من چه می‌دانستم

سبزه می‌پژمرد از بی‌آبی

سبزه یخ می‌زند از سردی دی

(مصدق)

  نظرات ()
پول‌نوشت -2 نویسنده: امیر - ۱۳۸٧/۱٠/٢۸

این هم به خاطر اینکه کسی فکر نکنه ما گدا و بی‌پول شده‌ایم. هنوز 100 تومن مونده

 

یه وحشی بیاد منو بگیره



ما دختران از شما پسران حمایت می‌کنیم. انجمن حمایت از حیوانات وحشی

ترجمه: یه حیوون وحشی بیاد منو بگیره. ترشیدم!

مصرع: از آدمی ملولم و حیوانم آرزوست...

  نظرات ()
پول‌نوشت! نویسنده: امیر - ۱۳۸٦/۱٠/۱٧


سلام بر تو اي امام خميني
يادت به خير كه ‌گفتي
مرگ بر پيمانكار
كه پيمانكار خون‌خوار است
 حق زن و بچه‌ات را مي‌خورد
  نظرات ()
پسورد درماني (Password therapy) نویسنده: امیر - ۱۳۸٦/۸/٢٧

مدتي بود كه متوجه شده بودم زياد حرف مي‌زنم و اصولا موقع حرف زدن بيش از حد مورد نياز ميرم توي جزئيات موضوع.شدت بيماري بحدي بود كه بعضي وقتها خودم هم متوجه مي‌شدم كه حوصله طرف مقابل از اين همه طول و تفصيل موضوع سر ميره.تصميم گرفتم اين عادت بد رو ترك كنم. روشهاي مختلفي رو امتحان كردم ولي تأثير زيادي نداشت. چون معمولا زماني متوجه روده درازي خودم مي‌شدم كه كار از كار گذشته بود. مدتيه  يه روشي رو امتحان كردم كه به نظر خودم جواب داده. روش خيلي  ساده است:  پسورد ويندوزي كه باهاش كار مي‌كنم رو گذاشتم KamtarZerBezan  و زمان انتظار Screen Saver  رو هم گذاشتم روي يك دقيقه و اون تيك

 On resume, display Welcome screen 

 رو هم علامت زدم. به همين سادگي.

براي كساني كه نسبتا زياد با كامپيوتر كار مي‌كنند اين روش براي درمان بيماري‌هاي ديگه هم جواب ميده. يك مقدار بستگي به سن، جنس و نوع بيماري داره و البته انتخاب پسورد مناسب هم يه كم ابتكار ميخواد. به نظر شما بهتر نيست اين روش را تحت عنوان:" درمان قطعي عادتهاي ناپسند با كمك ويندوز بدون نياز به نصب نرم‌افزار" به نام خودم به ثبت برسونم؟!

زياد حرف زدم؟

  نظرات ()
قيصر هم رفت! نویسنده: امیر - ۱۳۸٦/۸/۸

به يادت داغ بر دل مي نشانم
به ديده خون به دامن مي فشانم
چو ني گر نالم از سوز جدايي
نيستان را به آتش مي كشانم
-----------------------------------------
به يادت اي چراغ روشن من
ز داغ دل بسوزد دامن من
ز بس در دل گل يادت شكوفاست
گرفته بوي گل پيراهن من
------------------------------------------
همه شب خواب بينم خواب ديدار
دلي دارم دلي بي تاب ديدار
تو خورشيدي و من شبنم چه سازم؟
نه تاب دوري و نه تاب ديدار
------------------------------------------
سري داريم و سوداي غم تو
پري داريم و پرواي غم تو
غمت از هر چه شادي دلگشاتر
دلي داريم و درياي غم تو
------------------------------------------
قيصر امين پور

  نظرات ()
فشارسنج نویسنده: امیر - ۱۳۸٦/٥/٢٧
«توضيح دهيد که چگونه می توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟»
    سوال بالا يکی از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.

    يکی از دانشجويان چنين پاسخ داد: "انتهای فشارسنج را به ريسمانی بلند می بنديم. سپس فشارسنج را از بالا آسمان خراش طوری آويزان می کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ی طول فشارسنج خواهد بود."

    پاسخ بالا چنان مسخره به نظر می آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولی دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ی خود کرد. يکی از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضی تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.

    نظر قاضی اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولی نشانگر هيچ گونه دانشی نسبت به اصول علم فيزيک نيست. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طی فرصتی شش دقيقه ای پاسخی شفاهی ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.



    دانشجو در پنج دقيقه ی اول ساکت نشسته بود و فکر می کرد. قاضی به او يادآوری کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولی نمی تواند تصميم گيری کند که کدام يک بهترين می باشد.

    قاضی به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالای آسمان خراش رها کنيم و مدت زمانی که طول می کشد به زمين برسد را اندازه گيری کنيم. ارتفاع ساختمان را می توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولی که روی کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."

    دانشجو بلافاصله افزود: "ولی من اين روش را پيشنهاد نمی کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"

    "روش ديگر اين است که اگر خورشيد می تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ی فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ی ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسی ساده می توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيری کرد. رابطه ی اين روش را نيز روی کاغذ نوشته ام."

    "ولی اگر بخواهيم با روشی علمی تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، می توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهای فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروی گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه های مربوط به اين روش را که بسيار طولانی و پيچيده می باشند در اين کاغذ نوشته ام."

    "آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ی اضطراری داشته باشد، می توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيرونی آن را علامت گذاری کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."

     

    "ولی اگر شما خيلی سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج برای اندازه گيری ارتفاع استفاده کنيد، می توانيد فشار هوا در بالای ساختمان اندازه گيری کند، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيری کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهای حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."

    "ولی بدون شک بهترين راه اين می باشد که در خانه ی سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، می تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"


دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فیزیکدان دانمارکی  بود.

منبع: حدود 374 سايت از جمله P30WORLD

  نظرات ()
SMS نویسنده: امیر - ۱۳۸٦/٤/٦
برايم نوشته بود:
می‌نويسم: « د ی د ا ر »
تو اگر با من و دلتنگ منی..
یک به یک فاصله‌ھا را بردار
*
  نظرات ()
  نویسنده: امیر - ۱۳۸٦/٢/۱٢

دير شناختمش... زياد که نه... يه کم دير شناختمش... اگه قبل از اينکه مسيرمو بگم يا قبل از اينکه سوار ماشينش بشم يه کم چشمامو باز کرده بودم ، اینقدر خجالت‌زده و شرمنده نمی شدم...اينهمه تاکسی تو اين شهر هست اينهمه ماشين شخصی دارن توی اين شهر کار می‌کنن آخه چرا درست او بايد به تور من بخوره! خیلی خودمو لعن و نفرین کردم...خدا خدا می کردم که نشناخته باشدم... به گذشت زمان و تغییر قد و قیافه خودم و کم‌حافظه بودن احتمالی او خیلی امید بسته بودم.  ولی اون اصلاً تغییر نکرده بود. حتی اونقدر عوض نشده بود که یه سر سوزن هم احتمال بدم که خودش نباشه. لااقل به چشم من اينطور بود. متأسفانه خود خودش بود. اصلاً ماشینش! ماشینش هنوز همون پیکان قراضه سبز رنگی بود که دوازده سال پیش داشت. فقط یه خرده داغون‌تر شده بود. دو تا مسافر دیگه هم داشت. یه خانم و یه آقا. صندلي عقب سوار شده بودن كه چند دقيقه بعد پياده شدند. با اينكه جا داشت و مسافر هم بود ولي كسي رو سوار نكرد. شکّم بیشتر شد. گفتم حتماً منو شناخته. دست و پام رو گم کرده بودم حس كردم اون هم همين مشكل رو داره... حتماً خجالت می کشید... اصلاً اینجور وقتها فرقی نمی‌کنه کدوم طرف باشی... مسافر باشي یا مسافركش! لااقل براي من كه اينطوره! خواستم سرم رو به چپ بچرخونم و دوباره ببينمش ولي احساس ‌كردم با اينكار  اگر هم تا اون لحظه منو نشناخته باشه ديگه كاملاً مطمئن ميشه.

بالاخره به مقصد رسيديم.كرايه رو دادم. نمي‌دونم‌ ‌مي‌لرزيدم يا فكر مي‌كردم دارم مي‌لرزم. پياده شدم. بدون اينكه بقيه پول رو بهم بده او هم پياده شد! گفت: «زندگيه ديگه... مشكلات...» سر و صداي خيابون نذاشت بقيه اش رو بشنوم پرسيدم: « چي آقا؟ »  گفت: «مهندس تحويل نمي‌گيري!  نشناختي؟» آشكارا بغض كرده بود. ناگهان فكري به ذهنم رسيد پرسيدم: « ببخشيد شما؟!» گفت: «نشناختي؟!» گفتم: « نه آقا شما؟» گفت: «شما ده دوازده سال پيش توي دبيرستان ... »  حرفش رو قطع كردم : « كجا؟ ]اين شهر[؟ نه آقا اشتباه گرفتيد! من اصلاً اينجا  نبوده‌ام... اينجا هم اصلاً مدرسه نرفته‌ام. » انگار چشمش برق زد.گفت: «يعني شما آقاي]فلاني [نيستيد؟» گفتم: «نه آقا! من تازه سه ساله كه اومدم ]اين شهر[.» و سعي ‌كردم تعجبم رو پنهان كنم از اينكه او دوازده سال پيش هم هميشه سر كلاس توي همين شهر توي همون دبيرستان، منو به همين فاميلِ اشتباه صدا مي‌كرد و حالا براي گذران زندگي، دلهره برخورد با شاگردان سابقش يكي از مسافران ثابت پيكان قراضه سبز رنگش بود...

معلم عزیزم و معلمان عزیز! روزتان مبارک

  نظرات ()
  نویسنده: امیر - ۱۳۸٢/۱۱/۱۱

1- بيست و هفت شهريور هشتاد و يك: روز تولد دلــم!

2- امروز دقيقا پانصد روز از آن روز مي گذرد 500 روز مدت كمي نيست… ببينيد:

    4+30+30+30+30+30+29+31+31+31+31+31+31+30+30+30+30+11=500

3- در اين مدت چيزهاي زيادي بدست آوردم و چيزهايي را هم از دست دادم… مثل خيلي از شما…

4- در اين 500 روز هيچ وقت خداحافظي نكردم… هميشه بودم… حتي اگر چند روز آپديت نمي كردم ولي به همه ي كساني كه نوشته هايشان را دوست داشتم سر مي زدم و اغلب رد پايي مي گذاشتم…

5- نمي دانم در اين مدت چند نفر از شما را رنجانده ام. واقعا نمي دانم… ولي…عزيز دلم… اگر زخمي از من بر دلت نشسته به من بگو… اين حق من است…فردا من بايد جوابگوي همه ي حرفهايم باشم.همه ي حرفهايم… چه در دنياي مجازي و چه در دنياي حقيقي…

6- از اين به بعد هم به آنهايي كه دوستشان دارم سر مي زنم اما ردپا؟!

7- در اين مدت از همه چيز نوشتم… از شعر و موسيقي گرفته تا اظهار نظر در مورد ياهو مسنجر و بلاگ رولينگ و املاي فارسی و... خلاصه نخود هر آشي بودم…و… گاهي هم جوش آوردم و كاملا شخصي نوشتم…

8- براي كسي كه مثل من مي نويسد… براي يك مخلوط نويس… كم آوردن معني ندارد… هميشه حرف براي گفتن هست…

9- از همه ي كساني كه در اين مدت به اينجا سر زدند و مخصوصا از آنهايي كه نظري دادند و راهنماييم كردند و كمكم كردند و بخصوص كساني كه رك و بي پرده اشكالاتم را گوشزد كردند بي نهايت متشكرم.

10- دلم براي « براي دلــم » كمي تنگ مي شود احتمالا…

11- …

12- …

13- …

14- …

15- …

16- …

17- …

18- …

19- جاهاي خالي را با كلمات مناسب پر كنيد!

20- خداحافظي هميشه سخت است. فراموشم نكنيد. خداحافظ!

مرا از ياد خواهي برد...

  نظرات ()
۵۹۸ كلمه حرف بی ربط نویسنده: امیر - ۱۳۸٢/۱۱/٤

با سلام خدمت دوستان

چند تا از دوستان در مورد منظور من از « پايان راه » در پايان نوشته ي قبلي پرسيده بودند. به جون خودم و پاپيچ!! اون حرف يه حرف سياسي نبود. بلكه يه جمله ي كاملا شخصي بود كه از كيبوردم... يعني از دهنم در رفت… اصلا منو چي به سياست و اين حرفا. من نهايت حرف سياسي زدنم حرف گوشت و مرغ و روغن و لوبيا و عدس و ماش و برنج و از اين خرت و پرتاست حالا اگه خيلي زور بزنم در مورد آلودگي محيط زيست و الگوي مصرف نان و خوراك ماكيان و صادرات نفت و واردات گندم هم چهار كلمه حرف اساسي! اون هم فقط در محلهايي كه مطمئن باشم كه همه ي جمع بيسواد مطلقند و صد در صد همه ي حرفام مورد به به و چه چه قرار مي گيره بزنم!! كه ناگفته روشنه كه اين حرفا ربطي به سياست نداره. ولي…

ولي اينجوري هم نيست كه هر وقت شما در مورد اون چيزايي كه گفتم حرف بزنيد مطمئن باشيد كه حرف سياسي نزده ايد چرا؟ عرض ميكنم خدمتتون .

بگذريم كه من همين الان دارم بجاي اون عزيزي كه اين واژه رو با همه ي متعلقاتش! به اين صورت وارد سياست كردن خجالت مي كشم ولي شما ناچاريد از اين به بعد با كاربرد خردل در سياست آشنا بشيد وگرنه ممكنه فردا جلوي بقيه كم بياريد و ضايع بشيد اساسي!

اونقدر زر زدم كه يادم رفت يه مدتيه مي خواستم بعنوان يادگار يه مقدار از اين وضع وبلاگستان ناله كنم…

راستي! واقعا شرمنده ام كه من اين روزا اينقدر كمياب شده ام! دست خودم نيست بازاره ديگه...

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر ۱۳٩٠/۱۱/۱ پول‌نوشت -2 پول‌نوشت! پسورد درماني (Password therapy) قيصر هم رفت! فشارسنج SMS ۱۳۸٦/٢/۱٢ ۱۳۸٢/۱۱/۱۱ ۵۹۸ كلمه حرف بی ربط
کلمات کلیدی وبلاگ دختر ترشیده (۱) پول‌نوشت (۱) نوشته روی پول (۱)
دوستان من   اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب